تبليغاتX
ادبی هنری

ادبی هنری

هنر و ادب

ای مهربان تر از برگ از استاد محمدرضا شفیعی کدکنی

ای مهربان تر از برگ در بوسه های باران
بیداری سپیده در چشم جویباران

آیینه نگاهت پیوند صبح و ساحل
لبخند گاه گاهت صبح ستاره باران

بازا که در هوایت خاموشی جنونم
فریاد ها برانگیخت از سنگ کوهساران

ای جویبار جاری زین سایه برگ مگریز
کاین گونه فرصت از کف دادند بیشماران

گفتی :" به روزگاران مهری نشسته " گفتم :
بیرون نمی توان کرد حتی به روزگاران

بیگانگی زحد رفت ای آشنا مپرهیز
زین عاشق پشیمان ، سرخیل شرمساران

پیش از من و تو بسیار بودند و نقش بستند
دیوار زندگی را زین گونه یادگاران

وین نغمه محبت بعد از من و تو ماند
تا در زمانه باقی است آواز باد و باران


محمدرضا شفیعی کدکنی
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 2:36  توسط حامد  | 

شعری در شب

به ساعت نگاه میکنم

حدود سه نصف شب است

چشم میبندم که مبادا چشمانت را

از یاد برده باشم

و طبق عادت کنار پنجره میروم

سوسوی چند چراغ مهربان

و سایه کشدار شبگردان خمیده

و خاکستری گسترده بر حاشیه ها

و صدای هیجان انگیز چند سگ

و بانگ آسمانی چند خروس

از شوق به هوا میپرم چون کودکیم

و خوشحال که هنوز

معمای سبز رودخانه از دور

برایم حل نشده است

آری از شوق به هوا میپرم

و خوب میدانم

سال هاست که مرده ام

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 15:31  توسط حامد  | 

خسروگلسرخی

پرنده خيس؛ من شكستم در خود ...

 

خسرو گلسرخی

 

به پشوتن آل بويه

 

من شكستم در خود

من نشستم در خويش

ليك هرگز نگذشتم از

پل

كه ز رگهاي رنگين تو بسته ست كنون

بر دو سوي رود آسودن

باورم كن نگذشتم از پل

غرق يكباره شدم

من فرو رفتم

در حركت دستان تو

من فرو رفتم

در هر قدمت، در ميدان

من نگفتم به ذوالاكتاف (1) سلام

شانه ات بوسيدم

تا تو از اينهمه ناهمواري

به ديار پاكي راه بري

كه در آن يكساني پيروز ست ...

 

من شكستم در خود

من نشستم در خويش ...

---

1 – ذوالاكتاف: لقب شاپور دوم ساساني، معروف است كه شانه هاي اسيران جنگي را سوراخ مي كرد و از آن طناب گذر مي داد.

 

پرنده خيس؛ پرنده و طناب

 

پشت پنجره ام را كوبيد

گفتم كه هستي؟

گفت: آفتاب

بي اعتنا طناب را آماده كردم.

پشت پنجره ام را كوبيد

گفتم كه هستي؟

گفت: ماه

بي اعتنا طناب را آماده كردم.

پشت پنجره ام را كوبيدند

گفتم كه هستيد؟

گفتند: همه ستارگان دنيا

بي اعتنا طناب را آماده كردم

پشت پنجره ام را كوبيد

گفتم كه هستي؟

گفت: يك پرنده آزاد

من پنجره را با اشتياق باز كردم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 12:18  توسط حامد  | 

 

ارتباط بین رنگ وموسیقی:

هنگامی كه هنوز فرهنگ بشری مكتوب نبود و در دورانی كه هیچ یك از آثار موسیقی، ثبت نمی‌شدند، مؤثرترین راه برای دستیابی به فرهنگ موسیقایی، مراجعه به تصاویری است كه از سازها و نوازندگان در نقاشیهای دیواره‌های غارها بر جا مانده‌اند.

 این‌گونه بررسیها، در رشته‌ای به نام «ای كونوگرافی»۱ انجام می‌شوند. با بررسی تصویر موسیقی‌دان یونانی روی یك كوزه، فرشتگان آوازه‌خوان در نقاشی دیواری یك كلیسا و بسیاری از آثار هنری دیگر، می‌توان به موسیقی دورانهای مختلف پی برد. مخصوصا ًبرای كسانی كه درباره موسیقی باستانی تحقیق می‌كنند، تصاویر و مجسمه‌ها، مدارك با ارزشی هستند.

 ورنون۲ معتقد بود كه از موسیقی واگنر۳ رنگهای زرد و سبز و از موسیقی شوپن۴ رنگ سفید را احساس می‌كند. از این جالب‌تر آنكه بسیاری از شنوندگان سی ـ ماژوررا سفید و دی ـ ماژور را زرد رنگ می‌دانند.

 در اواخر قرن نوزدهم، كاستل۵ یهودی، ارگی را بازسازی كرد و روی هر كلید آن، كارتی رنگی را قرارداد و كلیدها را به‌صورت شفاف درآورد. او نام این ساز را «ارگ رنگی» گذاشت. در سال ۱۹۲۲، یك خواننده آلمانی الاصل، نوعی ارگ رنگی را در نیویورك درست كرد و نام آن را كلاوی لوكس۶ گذاشت.

 در سال ۱۹۲۶، از این ساز در اركستر فیلادلفیا برای نواختن قطعه شهرزاد ریمسكی كرساكف۷ استفاده شد. این ساز، اكنون در موزه هنرهای معاصر نیویورك قرار دارد. همچنین آهنگسازی انگلیسی به نام ورازیر۸ اثری به نام سمفونی رنگ را ساخت كه در آن رنگهای مختلف در هر موومان سمفونی به‌عنوان تمهای فرعی به كار رفته‌اند.

 موسیقی در عین حال كه مثل نقاشی است، این تفاوت اساسی را با آن دارد كه اگر در نقاشی مثلاً رنگ‌ آبی و زرد را با هم مخلوط كنیم، رنگ جدیدی به‌دست می‌آید و رنگهای قبلی، هویت فردی خود را از دست می‌دهند، در حالی‌كه در موسیقی، نتها هنگامی كه در كنار هم قرار می‌گیرند، باز هم دارای هویت فردی هستند و صدای مشخص خودشان را دارند.

 ویكتور زوكركاندل۹ استاد فلسفه موسیقی می‌گوید:

«رنگها برای اینكه استقلال خود را حفظ كنند باید از نزدیك شدن به یكدیگر اجتناب كنند و فاصله مطمئنی را بین خود رعایت نمایند. آنها نمی‌توانند در یك فضای بسیار محدود در كنار هم قرار بگیرند و در هم نیامیزند، ولی نتها می‌توانند، یك‌جا باشند و جدا بمانند

اتاد هوشنگ ابتهاج

ارغوان

ارغوان شاخه همخون جدا مانده من
آسمان تو چه رنگست امروز؟
آفتابي است هوا؟
يا گرفته است هنوز؟

من درين گوشه كه از دنيا بيرون است،
آسماني به سرم نيست،
از بهاران خبرم نيست،
آنچه ميبينم ديوار است.
آه، اين سخت سياه
آن چنان نزديك است
كه چو بر ميكش از سينه نفس
نفسم را بر ميگرداند.
ره چنان بسته كه پرواز نگه
در همين يك قدمي مي‌ماند.
كورسويي ز چراغي رنجور
قصه پرداز شب ظلماني است.
نفسم ميگيرد
كه هوا هم اينجا زنداني است.


هرچه با من اينجاست
رنگ رخ باخته است.
آفتابي هرگز
گوشه چشمي هم
بر فراموشي اين دخمه نينداخته است.

اندر اين گوشه خاموش فراموش شده،
كز دم سردش هر شمعي خاموش شده،
ياد رنگيني در خاطر من
گريه مي‌انگيزد:
ارغوانم آنجاست
ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد مي گريد
چون دل من كه چنين خون آلود
هر دم از ديده فرو ميريزد.

ارغوان
اين چه رازي است كه هر بار بهار
با عزاي دل ما مي آيد
كه زمين هر سال از خون پرستوها رنگين است
وين چنين بر جگر سوختگان
داغ بر داغ مي‌افزايد

ارغوان
پنجه خونين زمين
دامن صبح بگير
وز سواران خرامنده خورشيد بپرس
كي برين دره غم مي‌گذرند؟

ارغوان
خوشه خون
بامدادان كه كبوترها
بر لب پنجره باز سحر غلغه مي‌آغازند،
جام گلرنگ مرا
بر سر دست بگير،
به تماشاگه پرواز ببر.
آه بشتاب كه هم پروازان
نگران غم هم پروازند.

ارغوان
بيرق گلگون بهار
تو بر افراشته باش
شعر خونبار مني
ياد رنگين رفيقانم را
بر زبان داشته باش.

تو بخوان نغمه ناخوانده من
ارغوان،
شاخه همخون جدا مانده من.
امير هوشنگ ابتهاج (ه ا سايه فروردين 1363)

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 14:39  توسط حامد  | 

این شعر را تقدیم میکنم به حضور دوستان جانم حسام ومحمد وگسیخته که در لحظه لحظه زندگیم مدیون صبرو بردباریش هستم

 

 

زنده یاد حسین پناهیشبی بارانی

و رسالت من این خواهد بود

تا دو استکان چای داغ را

از میان دویست جنگ خونین

به سلامت بگذرانم

تا در شبی بارانی

آن ها را

با خدای خویش

چشم در چشم هم نوش کنیم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 21:33  توسط حامد  | 

ا.بامداد بزرگ مرد ادبیات معاصر

ای کاش می توانستم خون رگان خود را من قطره قطره بگریم تا باورم کنند

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 21:0  توسط حامد  | 

 نامت سپیده دمیست که بر پیشانی آسمان میگزرد

ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد

 

پنجره

 

يك پنجره براي ديدن

يك پنجره براي شنيدن

يك پنجره كه مثل حلقه ي چاهي

در انتهاي خود به زمين مي رسد

و باز مي شود به سوي وسعت اين مهرباني مكرر آبي رنگ

يك پنجره كه دست هاي كوچك تنهايي را

از بخشش شبانه ي عطر ستاره هاي كريم

سرشار مي كند .

و مي شود از آن جا

خورشيد را به غربت گل هاي شمعداني مهمان كرد

يك پنجره براي من كافيست.

 

من از ديار عروسك ها مي آيم

از زير سايه هاي درختان كاغذي

در باغ يك كتاب مصور

از فصل هاي خشك تجربه هاي عقيم دوستي و عشق

در كوچه هاي خاكي معصوميت

از سال هاي رشد حروف پريده رنگ الفبا

در پشت ميزهاي مدرسه ي مسلول

از لحظه اي كه بچه ها توانستند

بر روي تخته حرف “ سنگ ” را بنويسند

وسارهاي سراسيمه از درخت كهنسال پر زدند.

 

من از ميان ريشه هاي گياهان گوشتخوار مي آيم

و مغز من هنوز

لبريز از صداي وحشت پروانه اي ست كه او را

در دفتري به سنجاقي

مصلوب كرده اند.

 

وقتي كه اعتماد من از ريسمان سست عدالت آويزان بود

و درتمام شهر

قلب چراغ هاي مرا تكه تكه مي كردند،

وقتي كه چشم هاي كودكانه عشق مرا

با دستمال تيره ي قانون مي بستند

و از شقيقه هاي مضطرب آرزوي من

فواره هاي خون به بيرون مي پاشيد

وقتي كه زندگي من ديگر

چيزي نبود ،هيچ چيز بجز تيك تاك ساعت ديواري

دريافتم ،بايد .بايد.بايد

ديوانه وار دوست بدارم.

 

يك پنجره براي من كافيست

يك پنجره به لحظه ي آگاهي و نگاه و سكوت

اكنون نهال گردو

آنقدر قد كشيده كه ديوار را براي برگ هاي جوانش

معني كند

از آينه بپرس

نام نجات دهنده را

آيا زمين كه زير پاي تو مي لرزد

تنهاتر از تو نيست ؟

پيغمبران ،رسالت ويراني را

با خود به قرن ما آوردند

اين انفجارهاي پياپي

و ابرهاي مسموم

آيا طنين آيه هاي مقدس هستند ؟

اي دوست ،اي برادر، اي همخون

وقتي به ماه رسيدي

تاريخ قتل عام گل ها را بنويس.

 

هميشه خواب ها

از ارتفاع ساده لوحي خود پرت مي شوند و مي ميرند

من شبدر چهارپري را مي بويم

كه روي گور مفاهيم كهنه روئيده ست

آيا زني كه در كفن انتظار و عصمت خود خاك شد جواني من بود؟

آيا دوباره من از پله هاي كنجكاوي خود بالا خواهم رفت

تا به خداي خوب ،كه در پشت بام خانه قدم مي زند سلام بگويم؟

 

حس مي كنم كه وقت گذشته ست

حس مي كنم كه “لحظه” سهم من از برگ هاي تاريخ است

حس مي كنم كه ميز فاصله ي كاذبي ست در ميان گيسوان من

 و دست هاي اين غريبه ي غمگين

 

حرفي به من بزن

آيا كسي كه مهرباني يك جسم زنده را به تو مي بخشد

جز درك حس زنده بودن از تو چه مي خواهد ؟

 

حرفي به من بزن

 من در پناه پنجره ام

با آفتاب رابطه دارم .

 

پرنده مردني است

 

دلم گرفته است

دلم گرفته است

 

به ايوان مي روم و انگشتانم را

بر پوست كشيده ي شب مي كشم

چراغ هاي رابطه تاريكند

چراغ هاي رابطه تاريكند

 

كسي مرا به آفتاب

معرفي نخواهد كرد

كسي مرا به ميهماني گنجشك ها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردني ست .

 

بعد از تو

 

اي هفت سالگي

اي لحظه ي شگفت عزيمت

بعد از تو هر چه رفت ، در انبوهي از جنون و جهالت رفت

 

بعد از تو پنجره كه رابطه اي بود سخت زنده و روشن

ميان ما و پرنده

ميان ما و نسيم

شكست

شكست

شكست

بعد از تو آن عروسك خاكي

كه هيچ نمي گفت ،هيچ چيز بجز آب ،آب ، آب

در آب غرق شد.

 

بعد از تو ما صداي زنجره ها را كشتيم

و به صداي زنگ ،كه از روي حرف هاي الفبا بر مي خاست

و به صداي سوت كارخانه هاي اسلحه سازي ،دل بستيم .

 

بعد از تو كه جاي بازيمان زسر ميز بود

از زير ميز ها

به پشت ميزها

و از پشت ميزها

به روي ميزها رسيديم

و روي ميزها بازي كرديم

و باختيم ،رنگ تو را باختيم ،اي هفت سالگي .

 

بعد از تو ما به هم خيانت كرديم

بعد از تو ما تمام يادگاري ها را

با تكه هاي سرب ،وبا قطره هاي منفجر شده ي خون

از گيجگاه هاي گچ گرفته ي ديوارهاي كوچه زدوديم.

 

بعد از تو ما به ميدان ها رفتيم

 وداد كشيديم :

“ زنده باد

مرده باد”

 

و در هياهوي ميدان ، براي سكه هاي كوچك آوازه خوان

كه زيركانه

به ديدار شهر آمده بودند، دست زديم .

بعد از تو ما كه قاتل يكديگر بوديم

براي عشق قضاوت كرديم

و همچنان كه قلب هامان در جيب هايمان نگران بودند

براي سهم عشق قضاوت كرديم

 

بعد از تو ما به قبرستان ها رو آورديم

 

و مرگ ، زير چادر مادر بزرگ نفس مي كشيد

و مرگ ، آن درخت تناور بود

كه زنده هاي اين سوي آغاز

به شاخه هاي ملولش دخيل مي بستند

و مرده هاي آن سوي پايان

به ريشه هاي فسفريش چنگ مي زدند

و مرگ روي آن ضريح مقدس نشسته بود

كه در چهار زاويه اش ، ناگهان چهار لاله ي آبي

روشن شدند.

صداي باد مي آيدصداي باد مي آيد ، اي هفت سالگي

 

برخاستم و آب نوشيدم

و ناگهان به خاطر آوردم

كه كشتزارهاي جوان تو از هجوم ملخ ها چگونه ترسيدند

چقدر بايد پرداخت

چقدر بايد

براي رشد اين مكعب سيماني پرداخت ؟

 

ما هر چه را كه بايد

از دست داده باشيم ، از دست داده ايم

ما بي چراغ به راه افتاديم

و ماه ،ماه ، ماده ي مهربان ،هميشه در آنجا بود

در خاطرات كودكانه ي يك پشت بام كاهگلي

و بر فراز كشتزار هاي جواني كه از هجوم ملخ ها مي ترسيدند

 

چقدر بايد پرداخت؟…

 

 

تولدي ديگر

هديه

 

من از نهايت شب حرف مي زنم

من از نهايت تاريكي

و از نهايت شب حرف مي زنم

 

اگر به خانه ي من آمدي براي من اي مهربان چراغ بيار

و يك دريچه كه از آن

به ازدهام كوچه ي خوشبخت بنگرم

  تولدي ديگر

 همه ي هستي من آيه ي تاريكيست

كه تو را در خود تكراركنان

به سحرگاه شكفتن ها و رستن هاي ابدي خواهد برد

من در اين آيه تو را آه كشيدم،آه

من در اين آيه تو را

به درخت و آب و آتش پيوند زدم

  

زندگي شايد

يك خيابان درازست كه هر روز زني با زنبيلي از آن مي گذرد

زندگي شايد

ريسمانيست كه مردي باآن خود را از شاخه مي آويزد

زندگي شايد طفليست كه از مدرسه بر مي گردد

 زندگي شايد افروختن سيگاري باشد ،در فاصله ي رخوتناك دو همآغوشي

يا عبور گيج رهگذري باشد

كه كلاه از سر بر مي دارد

و به يك رهگذر ديگر با لبخندي بي معني مي گويد “صبح بخير”

زندگي شايد آن لحظه ي مسدوديست

كه نگاه من ،در ني ني چشمان تو خود را ويران مي سازد

و در اين حسي است

كه من آن را با ادراك ماه و با دريافت ظلمت خواهم آميخت

 در اتاقي كه به اندازه ي يك تنهاييست

دل من

كه به اندازه ي يك عشقست

به بهانه هاي ساده ي خوشبختي خود مي نگرد

به زوال زيباي گل ها در گلدان

به نهالي كه تو در باغچه ي خانه مان كاشته اي

و به آواز قناري ها

كه به اندازه ي يك پنجره مي خوانند

 آه …

سهم من اينست

سهم من اينست

سهم من ،

آسمانيست كه آويختن پرده اي آن را از من مي گيرد

سهم من پايين رفتن ا ز يك پله ي متروكست

و به چيزي در پوسيدگي و غربت واصل گشتن

سهم من گردش حزن آلودي در باغ خاطره هاست

و در اندوه صدايي جان دادن كه به من مي گويد :

“دست هايت را

دوست مي دارم ”

دست هايم را در باغچه مي كارم

سبز خواهم شد ،مي دانم ،مي دانم،مي دانم

و پرستوها در گودي انگشتان جوهريم

تخم خواهند گذاشت

 

گوشواري به دو گوشم مي آويزم

از دو گيلاس سرخ همزاد

و به ناخن هايم برگ گل كوكب مي چسبانم

كوچه اي هست كه در آن جا

پسراني  كه به من عاشق بودند ،هنوز

با همان موهاي درهم و گردن هاي باريك و پاهاي لاغر

به تبسم هاي معصوم دختركي مي انديشند كه يكشب او را

باد باخود برد

 كوچه اي هست كه قلب من آنرا

از محله هاي كودكيم دزديده ست

 

سفر حجمي در خط زمان

و به حجمي خط خشك زمان را آبستن كردن

حجمي از تصويري آگاه

كه زمهماني يك آينه برمي گردد

 و بدينسانست

كه كسي مي ميرد

و كسي مي ماند

 هيچ صيادي در جوي حقيري كه به گودالي مي ريزد ،مرواريدي

                                                                     صيد نخواهد كرد .

 

من

 پري كوچك غمگيني را

مي شناسم كه در اقيانوسي مسكن دارد

و دلش را در يك ني لبك چوبين

مي نوازد آرام،آرام

پري كوچك غمگيني

كه شب از يك بوسه مي ميرد

و سحرگاه از يك بوسه به دنيا خواهد آمد

 

 

فتح باغ

 

آن كلاغي كه پريد

از فراز سر ما

و فرو رفت در انديشه آشفته ابري ولگرد

و صدايش همچون نيزه كوتاهي ، پهناي افق را پيمود

خبر ما را با خود خواهد برد به شهر

همه مي دانند

همه مي دانند

كه من و تو از آن روزنه سرد و عبوس

باغ را ديديم

و از آن شاخه بازيگر دور از دست

سيب را چيديم

همه مي ترسند

همه مي ترسند ، اما من وتو

به چراغ و آب و‌آينه پيوستيم

 و نترسيديم

 

سخن از پيوند سست دو نام

و همآغوشي در اوراق كهنه يك دفتر نيست

سخن از گيسوي خوشبخت منست

با شقايق هاي سوخته بوسه تو

و صميميت تن هامان ، درطراري

و درخشيدن عريانيمان

مثل فلس ماهي ها در آب

سخن از زندگي نقره اي آوازي ست

كه سحرگاهان فواره كوچك مي خواند

 

ما درآن جنگل سبز سيال

شبي از خرگوشان وحشي

و در آن درياي مضطرب خونسرد

از صدف هاي پر از مرواريد

و در آن كوه غريب فاتح

از عقابان جوان پرسيديم

كه چه بايد كرد

 

همه مي دانند

همه مي دانند

ما به خواب سرد و ساكت سيمرغان ، ره يافته ايم

ما حقيقت را در باغچه پيدا كرديم

در نگاه شرم آگين گلي گمنام

و بقا را در يك لحظه نامحدود

كه دو خورشيد به هم خيره شدند

   

سخن از پچ پچ ترساني در ظلمت نيست

سخن از روزست و پنجره هاي باز

و هواي تازه

 و اجاقي كه در آن اشيا بيهده مي سوزند

و زميني كه زكشتي ديگر بارور است

و تولد و تكامل و غرور

سخن از دستان عاشق ماست

كه پلي از پيغام عطر و نور و نسيم

برفراز شب ها ساخته اند

 

به چمنزار بيا

به چمنزار بزرگ

و صدايم كن ، از پشت نفس هاي گل ابريشم

همچنان آهو كه جفتش را

 

پرده ها از بغضي پنهاني سرشارند

و كبوترهاي معصوم

از بلندي برج سپيد خود

به زمين مي نگرند

 

غزل

 

چون سنگ ها صداي مرا گوش مي كني 

سنگي و ناشنيده فراموش مي كني

رگبار نوبهاري و خواب دريچه را

از ضربه هاي وسوسه مغشوش مي كني

دست مرا كه ساقه سبز نوازش است

با برگ هاي مرده همآغوش مي كني

گمراه تر ز روح شرابي و ديده را

در شعله مي نشاني و مدهوش مي كني

اي ماهي طلائي مرداب خون من

خوش باد مستيت كه مرا نوش مي كني

تو دره بنفش غروبي كه روز را

بر سينه مي فشاري و خاموش مي كني

در سايه ها فروغ تو بنشست و رنگ باخت

او را به سايه از چه سيه پوش مي كني ؟
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 20:54  توسط حامد  | 

میان چار دیواری اختیاری گفته اند آری 

ولی من دوست دارم بشکند این چار دیواریی (عمران صلاحی)

خفته بهوش

فرصت

من پس از مدت ها فرصتی یافته ام تا کمی گریه کنم وبه تنهایی خود فکر کنم همه تنها هستیم هرچه با هم دیگر "تنهاتر

گرد هم جمع شدیم تا به تنهایی هم عمق دهیم

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 14:19  توسط حامد  | 

زنده یاد صادق هدایت بزرگ مرد ادبیاد ایران

 

سه قطره خون

 

صادق هدايت

 

"ديروز بود كه اطاقم را جدا كردند، آيا همانطوري كه ناظم وعده داد من حالا به كلي معالجه شده‌ام و هفته‌ي ديگر آزاد خواهم شد؟ آيا ناخوش بوده‌ام؟ يك سال است، در تمام اين مدت هرچه التماس مي‌كردم كاغذ و قلم مي‌خواستم به من نمي‌دادند. هميشه پيش خودم گمان مي‌كردم هرساعتي كه قلم و كاغذ به دستم بيفتد چقدر چيزها كه خواهم نوشت… ولي ديروز بدون اينكه خواسته باشم كاغذ و قلم را برايم آوردند. چيزي كه آن قدر آرزو مي كردم، چيزي كه آن قدر انتظارش را داشتم...! اما چه فايده _ از ديروز تا حالا هرچه فكر مي كنم چيزي ندارم كه بنويسم. مثل اينست كه كسي دست مرا مي‌گيرد يا بازويم بيحس مي‌شود. حالا كه دقت مي‌كنم مابين خطهاي درهم و برهمي كه روي كاغذ كشيده‌ام تنها چيزي كه خوانده مي‌شود اينست: "سه قطره خون."

 

***

 

" آسمان لاجوردي، باغچه‌ي سبز و گل‌هاي روي تپه باز شده، نسيم آرامي بوي گلها را تا اينجا مي‌آورد. ولي چه فايده؟ من ديگر از چيزي نمي‌توانم كيف بكنم، همه اين‌ها براي شاعرها و بچه‌ها و كساني‌كه تا آخر عمرشان بچه مي‌مانند خوبست _ يك سال است كه اينجا هستم، شب‌ها تا صبح از صداي گربه بيدارم، اين ناله هاي ترسناك، اين حنجره‌ي خراشيده كه جانم را به لب رسانيده، صبح هم هنوز چشممان باز نشده كه انژكسيون بي كردار...! چه روزهاي دراز و ساعت‌هاي ترسناكي كه اينجا گذرانيده‌ام، با پيراهن و شلوار زرد روزهاي تابستان در زيرزمين دور هم جمع مي‌شويم و در زمستان كنار باغچه جلو آفتاب مي نشينيم، يك سال است كه ميان اين مردمان عجيب و غريب زندگي مي‌كنم. هيچ وجه اشتراكي بين ما نيست، من از زمين تا آسمان با آنها فرق دارم - ولي ناله‌ها، سكوت‌ها، فحش‌ها، گريه‌ها و خنده‌هاي اين آدم‌ها هميشه خواب مرا پراز كابوس خواهد كرد.

 

***

 

" هنوز يكساعت ديگر مانده تا شاممان را بخوريم، از همان خوراكهاي چاپي: آش ماست، شير برنج، چلو، نان و پنير، آنهم بقدر بخور ونمير، - حسن همه‌ي آرزويش اينست يك ديگ اشكنه را با چهار تا نان سنگك بخورد، وقت مرخصي او كه برسد عوض كاغذ و قلم بايد برايش ديگ اشكنه بياورند. او هم يكي از آدم‌هاي خوشبخت اينجاست، با آن قد كوتاه، خنده‌ي احمقانه، گردن كلفت، سر طاس و دستهاي كمخته بسته براي ناوه كشي آفريده شده، همة ذرات تنش گواهي مي‌دهند و آن نگاه احمقانه او هم جار ميزند كه براي ناوه كشي آفريده شده. اگر محمدعلي آنجا سر ناهار و شام نمي‌ايستاد حسن همه‌ي ماها را به خدا رسانيده بود، ولي خود محمد علي هم مثل مردمان اين دنياست، چون اينجا را هرچه مي‌خواهند بگويند ولي يك دنياي ديگرست وراي دنياي مردمان معمولي. يك دكتر داريم كه قدرتي خدا چيزي سرش نمي شود، من اگر به جاي او بودم يك شب توي شام همه زهر مي‌ريختم مي‌دادم بخورند، آنوقت صبح توي باغ مي‌ايستادم دستم را به كمر ميزدم، مرده‌ها را كه مي‌بردند تماشا مي‌كردم _ اول كه مرا اينجا آوردند همين وسواس را داشتم كه مبادا به من زهر بخورانند، دست به شام و ناهار نمي‌زدم تا اينكه محمد علي از آن مي‌چشيد آنوقت مي‌خوردم، شب‌ها هراسان از خواب مي‌پريدم، به خيالم كه آمده‌اند مرا بكشند. همه‌ي اين‌ها چقدر دور و محو شده …! هميشه همان آدم‌ها، همان خوراك‌ها ، همان اطاق آبي كه تا كمركش آن كبود است.

 

" دو ماه پيش بود يك ديوانه را در آن زندان پائين حياط انداخته بودند، با تيله شكسته شكم خودش را پاره كرد، روده‌هايش را بيرون كشيده بود با آن‌ها بازي مي كرد. مي‌گفتند او قصاب بوده، به شكم پاره كردن عادت داشته. اما آن يكي ديگر كه با ناخن چشم خودش را تركانيده بود، دست‌هايش را از پشت بسته بودند. فرياد مي‌كشيد و خون به چشمش خشك شده بود. من مي‌دانم همه‌ي اين‌ها زير سر ناظم است:

 

" مردمان اين‌جا همه هم اين‌طور نيستند. خيلي از آنها اگر معالجه بشوند و مرخص بشوند، بدبخت خواهند شد. مثلا" اين صغرا سلطان كه در زنانه است، دو سه بار مي‌خواست بگريزد، او را گرفتند. پيرزن است اما صورتش را گچ ديوار مي‌مالد و گل شمعداني هم سرخابش است. خودش را دختر چهارده ساله مي‌داند، اگر معالجه بشود و در آينه نگاه بكند سكته خواهد كرد، بدتر از همه تقي خودمان است كه مي‌خواست دنيا را زير و رو بكند و با آنكه عقيده اش اينست كه زن باعث بدبختي مردم شده و براي اصلاح دنيا هر چه زن است بايد كشت، عاشق همين صغرا سلطان شده بود.

 

" همه‌ي اين‌ها زير سر ناظم خودمان است. او دست تمام ديوانه‌ها را از پشت بسته، هميشه با آن دماغ بزرگ و چشم‌هاي كوچك به شكل وافوري‌ها ته باغ زير درخت كاج قدم مي‌زند. گاهي خم مي شود پائين درخت را نگاه

مي‌كند، هر كه او را ببيند مي‌گويد چه آدم بي‌آزار بيچاره‌اي كه گير يكدسته ديوانه افتاده. اما من او را مي‌شناسم. من ميدانم آنجا زير درخت سه قطره خون روي زمين چكيده. يك قفس جلو پنجره‌اش آويزان است، قفس خالي است، چون گربه قناريش را گرفت، ولي او قفس را گذاشته تا گربه‌ها به هواي قفس بيايند و آنها را بكشد.

 

" ديروز بود دنبال يك گربه‌ي گل باقالي كرد: همينكه حيوان از درخت كاج جلو پنجره‌اش بالا رفت، به قراول دم در گفت حيوان را با تير بزند. اين سه قطره خون مال گربه است، ولي از خودش كه بپرسند مي‌گويد مال مرغ حق است.

 

" از همه‌ي اينها غريب‌تر رفيق و همسايه‌ام عباس است، دو هفته نيست كه او را آورده‌اند، با من خيلي گرم گرفته، خودش را پيغمبر و شاعر مي‌داند. مي‌گويد كه هر كاري، به خصوص پيغمبري، بسته به بخت و طالع است.

هر كسي پيشانيش بلند باشد، اگر چيزي هم بارش نباشد، كارش مي گيرد و اگر علامه‌ي دهر باشد و پيشاني نداشته باشد به روز او مي‌افتد. عباس خودش را تارزن ماهر هم ميداند. روي يك تخته سيم كشيده به خيال خودش تار درست كرده و يك شعر هم گفته كه روزي هشت بار برايم مي‌خواند. گويا براي همين شعر او را به اينجا آورده‌اند، شعر يا تصنيف غريبي گفته :

 

" دريغا كه بار دگر شام شد،

" سراپاي گيتي سيه فام شد،

" همه خلق را گاه آرام شد،

" مگر من، كه رنج و غمم شد فزون.

 

" جهان را نباشد خوشي در مزاج،

" بجز مرگ نبود غمم را علاج،

" وليكن در آن گوشه در پاي كاج،

" چكيده‌ست بر خاك سه قطره خون "

 

ديروز بود در باغ قدم مي‌زديم. عباس همين شعر را مي‌خواند، يك زن و يك مرد و يك دختر جوان به ديدن او آمدند. تا حالا پنج مرتبه است كه مي‌آيند. من آن‌ها را ديده بودم و مي‌شناختم، دختر جوان يكدسته گل آورده بود. آن دختر به من ميخنديد، پيدا بود كه مرا دوست دارد، اصلا به هواي من آمده بود، صورت آبله‌روي عباس كه قشنگ نيست، اما آن زن كه با دكتر حرف مي‌زد من ديدم عباس دختر جوان را كنار كشيد و ماچ كرد.

 

***

 

"تا كنون نه كسي به ديدن من آمده و نه برايم گل آورده‌اند، يك سال است. آخرين بار سياوش بود كه به ديدنم آمد، سياوش بهترين رفيق من بود. ما با هم همسايه بوديم، هر روز با هم به دارالفنون مي‌رفتيم و با هم بر مي‌گشتيم و درس‌هايمان را با هم مذاكره مي‌كرديم و در موقع تفريح من به سياوش تار مشق مي‌دادم. رخساره دختر عموي سياوش هم كه نامزد من بود اغلب در مجلس ما مي آمد. سياوش خيال داشت خواهر رخساره را بگيرد. اتفاقا" يك ماه پيش از عقدكنانش زد و سياوش ناخوش شد. من دو سه بار به احوال‌پرسيش رفتم ولي گفتند كه حكيم قدغن كرده كه با او حرف بزنند. هر چه اصرار كردم همين جواب را دادند. من هم پاپي نشدم.

 

"خوب يادم است، نزديك امتحان بود، يك روز غروب كه به خانه برگشتم، كتاب‌هايم را با چند تا جزوه‌ي مدرسه روي ميز ريختم همين كه آمدم لباسم را عوض بكنم صداي خالي شدن تير آمد. صداي آن بقدري نزديك بود كه مرا متوحش كرد، چون خانه‌ي ما پشت خندق بود و شنيده بودم كه در نزديكي ما دزد زده است. ششلول را از توي كشو ميز برداشتم و آمدم در حياط ، گوش بزنگ ايستادم، بعد از پلكان روي بام رفتم ولي چيزي به نظرم نرسيد. وقتي كه برمي‌گشتم از آن بالا در خانه‌ي سياوش نگاه كردم، ديدم سياوش با پيراهن و زير شلواري ميان حياط ايستاده. من با تعجب گفتم :

 

"سياوش تو هستي؟"

 

او مرا شناخت و گفت:

 

"بيا تو كسي خانه مان نيست."

 

"صداي تير را شنيدي؟"

 

" انگشت به لبش گذاشت و با سرش اشاره كرد كه بيا، و من با شتاب پائين رفتم و در خانه‌شان را زدم. خودش آمد در را روي من باز كرد. همين طور كه سرش پائين بود و به زمين خيره نگاه ميكرد پرسيد:

 

"تو چرا به ديدن من نيامدي؟"

 

"من دو سه بار به احوال پرسيت آمدم ولي گفتند كه دكتر اجازه نمي‌دهد."

 

"گمان مي‌كنند كه من ناخوشم، ولي اشتباه ميكنند."

 

دوباره پرسيدم:

 

"اين صداي تير را شنيدي؟"

 

" بدون اينكه جواب بدهد، دست مرا گرفت و برد پاي درخت كاج و چيزي را نشان داد. من از نزديك نگاه كردم، سه چكه خون تازه روي زمين چكيده بود.

 

" بعد مرا برد در اطاق خودش، همه‌ي درها را بست، روي صندلي نشستم، چراغ را روشن كرد و آمد روي صندلي مقابل من كنار ميز نشست. اطاق او ساده، آبي رنگ و كمركش ديوار كبود بود. كنار اطاق يك تار گذاشته بود. چند جلد كتاب و جزوه‌ي مدرسه هم روي ميز ريخته بود. بعد سياوش دست كرد از كشو ميز يك ششلول درآورد بمن نشان داد. از آن ششلول هاي قديمي دسته صدفي بود، آن را در جيب شلوارش گذاشت و گفت:

 

" من يك گربه‌ي ماده داشتم، اسمش نازي بود. شايد آن را ديده بودي، از اين گربه‌هاي معمولي گل باقالي بود. با دو تا چشم درشت مثل چشم‌هاي سرمه كشيده. روي پشتش نقش و نگارهاي مرتب بود مثل اينكه روي كاغذ آب خشك كن فولادي جوهر ريخته باشند و بعد آن را از ميان تا كرده باشند. روزها كه از مدرسه برمي‌گشتم نازي جلو مي‌دويد، ميو ميو مي‌كرد، خودش را به من مي‌ماليد، وقتي كه مي‌نشستم از سر و كولم بالا مي رفت، پوزه‌اش را به صورتم مي‌زد، با زبان زبرش پيشانيم را مي‌ليسيد و اصرار داشت كه او را ببوسم. گويا گربه‌ي ماده مكارتر و مهربان‌تر و حساس‌تر از گربه‌ي نر است. نازي از من گذشته با آشپز ميانه اش از همه بهتر بود، چون خوراك‌ها از پيش او در مي‌آمد، ولي از گيس سفيدخانه، كه كيابيا بود و نماز مي‌خواند و از موي گربه پرهيز مي‌كرد، دوري مي‌جست. لابد نازي پيش خودش خيال مي‌كرد كه آدم‌ها زرنگ‌تر از گربه‌ها هستند و همه‌ي خوراكي‌هاي خوشمزه و جاهاي گرم و نرم را براي خودشان احتكار كرده‌اند و گربه‌ها بايد آنقدر چاپلوسي بكنند و تملق بگويند تا بتوانند با آنها شركت بكنند.

 

" تنها وقتي احساسات طبيعي نازي بيدار مي‌شد و بجوش مي آمد كه سر خروس خونالودي به چنگش مي‌افتاد و او را به يك جانور درنده تبديل مي‌كرد. چشم‌هاي او درشت‌تر مي‌شد و برق مي‌زد، چنگال‌هايش از توي غلاف در مي‌آمد و هر كس را كه به او نزديك ميشد با خرخرهاي طولاني تهديد مي كرد. بعد، مثل چيزي كه خودش را فريب بدهد، بازي در مي‌آورد. چون با همه‌ي قوه‌ي تصور خودش كله‌ي خروس را جانور زنده گمان مي كرد، دست زير آن مي‌زد، براق مي‌شد، خودش را پنهان مي‌كرد، در كمين مي‌نشست، دوباره حمله مي كرد و تمام زبردستي و چالاكي نژاد خودش را با جست و خيز و جنگ و گريزهاي پي در پي آشكار مي‌نمود. بعد از آنكه از نمايش خسته مي‌شد، كله‌ي خونالود را با اشتهاي هر چه تمامتر مي‌خورد و تا چند دقيقه بعد دنبال باقي آن مي‌گشت و تا يكي دو ساعت تمدن مصنوعي خود را فراموش مي كرد، نه نزديك كسي مي آمد، نه ناز مي‌كرد و نه تملق مي‌گفت.

 

" در همان حالي كه نازي اظهار دوستي مي‌كرد، وحشي و تودار بود و اسرار زندگي خودش را فاش نمي‌كرد، خانه‌ي ما را مال خودش مي‌دانست، و اگر گربه‌ي غريبه گذارش به آنجا مي‌افتاد، بخصوص اگر ماده بود مدتها صداي فيف، تغير و ناله‌هاي دنباله‌دار شنيده مي‌شد.

 

" صدايي كه نازي براي خبر كردن ناهار مي‌داد با صداي موقع لوس شدنش فرق داشت . نعره‌اي كه از گرسنگي مي‌كشيد با فريادهايي كه در كشمكش‌ها مي‌زد و مرنو مرنوي كه موقع مستيش راه مي‌انداخت همه با هم توفير داشت. و آهنگ آنها تغيير مي‌كرد: اولي فرياد جگرخراش، دومي فرياد از روي بغض و كينه، سومي يك ناله‌ي دردناك بود كه از روي احتياج طبيعت مي‌كشيد، تا بسوي جفت خودش برود. ولي نگاه‌هاي نازي از همه چيز پرمعني‌تر بود و گاهي احساسات آدمي را نشان مي‌داد، بطوري كه انسان بي اختيار از خودش مي‌پرسيد: در پس اين كله‌ي پشم‌آلود، پشت اين چشم‌هاي سبز مرموز چه فكرهايي و چه احساساتي موج مي‌زند!

 

" پارسال بهار بود كه آن پيش‌آمد هولناك رخ داد. مي‌داني در اين موسم همه‌ي جانوران مست مي‌شوند و به تك و دو مي‌افتند، مثل اينست كه باد بهاري يك شور ديوانگي در همه‌ي جنبندگان ميدمد. نازي ما هم براي اولين بار شور عشق به كله‌اش زد و با لرزه اي كه همه‌ي تن او را به تكان مي‌انداخت، ناله‌هاي غم‌انگيز مي‌كشيد. گربه‌هاي نر ناله‌هايش را شنيدند و از اطراف او را استقبال كردند. پس از جنگ‌ها و كشمكش‌ها نازي يكي از آن‌ها را كه از همه پرزورتر و صدايش رساتر بود به همسري خودش انتخاب كرد. در عشق ورزي جانوران بوي مخصوص آن‌ها خيلي اهميت دارد براي همين است كه گربه‌هاي لوس خانگي و پاكيزه در نزد ماده‌ي خودشان جلوه‌اي ندارند. برعكس گربه‌هاي روي تيغه‌ي ديوارها، گربه هاي دزد لاغر ولگرد و گرسنه كه پوست آنها بوي اصلي نژادشان را مي‌دهد طرف توجه ماده‌ي خودشان هستند. روزها و به خصوص تمام شب را نازي و جفتش عشق خودشان را به آواز بلند مي‌خواندند. تن نرم و نازك نازي كش و واكش مي‌آمد، در صورتيكه تن ديگري مانند كمان خميده مي‌شد و ناله هاي شادي مي‌كردند. تا سفيده‌ي صبح اين كار مداومت داشت. آن وقت نازي با موهاي ژوليده ، خسته و كوفته اما خوشبخت وارد اطاق مي‌شد.

 

" شب‌ها از دست عشقبازي نازي خوابم نميبرد، آخرش از جا در رفتم، يك روز جلو همين پنجره كار مي‌كردم. عاشق و معشوق را ديدم كه در باغچه مي‌خراميدند. من با همين ششلول كه ديدي، در سه قدمي نشان رفتم. ششلول خالي شد و گلوله به جفت نازي گرفت. گويا كمرش شكست، يك جست بلند برداشت و بدون اينكه صدا بدهد يا ناله بكشد از دالان گريخت و جلو چينه‌ي ديوار باغ افتاد و مرد.

 

" تمام خط سير او لكه‌هاي خون چكيده بود. نازي مدتي دنبال او گشت تا رد پايش را پيدا كرد، خونش را بوييده و راست سر كشته‌ي او رفت. دو شب و دو روز پاي مرده‌ي او كشيك داد. گاهي با دستش او را لمس مي‌كرد، مثل اينكه به او مي‌گفت: "بيدار شو، اول بهار است. چرا هنگام عشقبازي خوابيدي، چرا تكان نمي‌خوري؟ پاشو ، پاشو!" چون نازي مردن سرش نمي‌شد و نمي‌دانست كه عاشقش مرده است.

 

" فرداي آن روز نازي با نعش جفتش گم شد. هرجا را گشتم، از هر كس سراغ او را گرفتم بيهوده بود. آيا نازي از من قهر كرد، آيا مرد، آيا پي عشقبازي خودش رفت، پس مرده‌ي آن ديگري چه شد؟

 

" يكشب صداي مرنو مرنو همان گربه‌ي نر را شنيدم، تا صبح ونگ زد، شب بعد هم به همچنين، ولي صبح صدايش مي‌بريد. شب سوم باز ششلول را برداشتم و سر هوائي به همين درخت كاج جلو پنجره ام خالي كردم. چون برق چشم‌هايش در تاريكي پيدا بود ناله‌ي طويلي كشيد و صدايش بريد. صبح پايين درخت سه قطره خون چكيده بود. از آن شب تا حالا هر شب مي‌آيد و با همان صدا ناله مي‌كشد. آن‌هاي ديگر خوابشان سنگين است نمي‌شنوند. هر چه به آنها مي‌گويم به من ميخندند ولي من مي‌دانم، مطمئنم كه اين صداي همان گربه است كه كشته‌ام. از آن شب تاكنون خواب به چشمم نيامده، هرجا مي‌روم، هر اطاقي مي‌خوابم، تمام شب اين گربه‌ي بي‌انصاف با حنجره‌ي ترسناكش ناله مي‌كشد و جفت خودش را صدا مي‌زند.

 

امروز كه خانه خلوت بود آمدم همانجاييكه گربه هر شب مي‌نشيند و فرياد مي‌زند نشانه رفتم، چون از برق چشم‌هايش در تاريكي مي‌دانستم كه كجا مي‌نشيند. تير كه خالي شد صداي ناله‌ي گربه را شنيدم و سه قطره خون از آن بالا چكيد. تو كه به چشم خودت ديدي، تو كه شاهد من هستي؟

 

" در اين وقت در اطاق باز شد رخساره و مادرش وارد شدند.

 

رخساره يكدسته گل در دست داشت. من بلند شدم سلام كردم ولي سياوش با لبخند گفت:

 

"البته آقاي ميرزا احمد خان را شما بهتر از من مي‌شناسيد، لازم به معرفي نيست، ايشان شهادت مي‌دهند كه سه قطره خون را به چشم خودشان در پاي درخت كاج ديده‌اند.

 

"بله من ديده ام."

 

" ولي سياوش جلو آمد قه‌قه خنديد، دست كرد از جيبم ششلول مرا در آورد روي ميز گذاشت و گفت:

 

" مي‌دانيد ميرزا احمد خان نه فقط خوب تار مي‌زند و خوب شعر مي‌گويد، بلكه شكارچي قابلي هم هست، خيلي خوب نشان ميزند.

 

" بعد به من اشاره كرد، من هم بلند شدم و گفتم:

 

"بله امروز عصر آمدم كه جزوه‌ي مدرسه از سياوش بگيرم، براي تفريح مدتي به درخت كاج نشانه زديم، ولي آن سه قطره خون مال گربه نيست مال مرغ حق است. مي‌دانيد كه مرغ حق سه گندم از مال صغير خورده و هر شب آنقدر ناله مي‌كشد تا سه قطره خون از گلويش بچكد، و يا اينكه گربه اي قناري همسايه را گرفته بوده و او را با تير زده‌اند و از اينجا گذشته است، حالا صبر كنيد تصنيف تازه اي كه درآورده‌ام بخوانم ، تار را برداشتم و آواز را با ساز جور كرده اين اشعار را خواندم:

 

" دريغا كه بار دگر شام شد،

" سراپاي گيتي سيه فام شد،

" همه خلق را گاه آرام شد،

" مگر من، كه رنج و غمم شد فزون.

 

" جهان را نباشد خوشي در مزاج،

" بجز مرگ نبود غمم را علاج،

" وليكن در آن گوشه در پاي كاج،

" چكيده‌ست بر خاك سه قطره خون "

 

" به اينجا كه رسيد مادر رخساره با تغير از اطاق بيرون رفت، رخساره ابروهايش را بالا كشيد و گفت: "اين ديوانه است." بعد دست سياوش را گرفت و هر دو قه‌قه خنديدند و از در بيرون رفتند و در را برويم بستند.

 

" در حياط كه رسيدند زير فانوس من از پشت شيشه‌ي پنجره آن‌ها را ديدم كه يكديگر را در آغوش كشيدند و بوسيدند

تقدیم به پریه کسیختم

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 14:0  توسط حامد  | 

تأثیر موسیقى بر ذهن

استفاده از موسیقى از روشهاى بسیار مؤثر در افزایش سطح نبوغ، آگاهى و قدرت ذهنى است. موسیقى بر تفكر و نوع یادگیرى تأثیر فراوانى دارد به طوریكه متعاقب این تأثیر تغییرات محسوسى در زندگى افراد ایجاد مى شود . به طور حتم آشنایى با موسیقى در سنین پایین این تأثیرات را بیشتر مى كند و اصلى ترین بخش یادگیرى نیز در افراد به همان سالها بازمى گردد. این آموزش تأثیر فراوانى در مراحل بعدى زندگى دارد .

 

به طور كلى آسان ترین و اساسى ترین روش آموزش كودكان در تمامى فعالیتها، استفاده از موسیقى است . طى تحقیقاتى كه به روى ۱۰ كودك دو ساله در هنگام چیدن قطعات پازل انجام شده میزان دقت ، سرعت و توانایى آنها در هنگام بازى مورد بررسى قرار گرفت ، پس از آن این تعداد به دو گروه ۵ نفره تقسیم شدند ، گروهى از آنها روزانه به مدت ۳۰ دقیقه آموزش همراه با موسیقى و آواز داشته و گروه دیگر ۱۵ دقیقه در هفته آموزش موسیقى داشتند . پس از گذشت ۶ ماه تمام بچه هاى این گروه پیشرفت شایانى در چیدن قطعات پازل و سرعت انجام آن داشتند .

 

این تحقیق به روى مهندسین ، بازیكنان شطرنج و ریاضیدانان نیز انجام گرفت و نتایج این امر مكانى از میزان افزایش سرعت منطقى این گروه در یادگیرى عملكرد پاسخ دهى آنان بود.

 

همچنین بر اساس آزمایش دیگر به روى كودكانى كه سطح نمره آنها از استاندارد ملى كمتر بود با به كار گیرى موسیقى نمراتشان تقریباً دو برابر افزایش داشت. همراه كردن موسیقى با مهارتهاى منطقى و عقلانى مثل ریاضیات به افراد مى آموزد كه درتمام موارد به تقسیم بندى و دسته بندى منطقى موسیقى و ذهن توجه داشته باشند .

 

طى مطالعات هشت ماهه محقق دانشگاه كالیفرنیا «فرانس اچ» ۱۹ دانش آموز پیش دبستانى سه تا پنج ساله آوازهاى روزانه مى خواندند و ۱۵ دانش آموز بدون موسیقى مورد بررسى قرار گرفتند. اگر چه هنوز قطعیت تأثیر موسیقى بر ذهن افزایش سرعت و عملكرد آن مشخص نشده ولى در مجموع از تأثیر آن نیز نمى توان چشم پوشى كرد .

 

بر اساس گفته هاى یك موسیقیدان آلمانى موسیقى در درازمدت بر هوش ذاتى كودكان تأثیر داشته و به كار گیرى آن به طور قطع در آینده افراد در هنگام رویارویى منطقى با زندگى تأثیر مثبت نیز در بر خواهد داشت .

در نیویورك سیتى ، بر اساس برنامه اى به نام یادگیرى از طریق برنامه هاى هنرى توسعه یافته (LEAP) درصدد تثبیت تأثیر آن در بالا رفتن نمرات عمومى و كلى دانش آموزان هستند. به عنوان مثال همراهى موسیقى با ریاضیات چهار عمل اصلى و شمردن تأثیر فراوانى دربرداشت . این عمل همچنین در بالا بردن حس اعتماد و اطمینان دانش آموزان و انضباط خارجى نقش داشته كه یكى از دلایل آن تكرار بیشتر است .

 

در مجموع حس اعتماد به نفس و قدرت عمل یكى از نكات ضرورى در افراد بوده كه با این عمل قابل تقویت است.

«مرى جین كالت» مدیر اداره تحصیلات هنرى و فرهنگى مدارس نیویورك سیتى اظهار داشت كه : «آموزش اساسى موسیقى علاوه بر یادگیرى موسیقى در افزایش قدرت شنیدارى ، عمل كردن ، دیدن ، لمس كردن و حركت دانش آموزان نیز تأثیر بسزایى دارد . همچنین تعلیم مهارتهاى موسیقى باعث افزایش مهارتهاى قدرت درك تجزیه ، تحلیل و ارزیابى مى شود.

 

دلیل علاقه مندى دانش آموزان به موسیقى جذابیت و جدید بودن آن است ولى بزرگسالان ، نیاز به تحریك بیشترى در این مورد داشته و به سادگى آن را پذیرا نمى شوند، چرا كه این امر براى آنها فقط یك انتخاب است. با تلفیق موسیقى با زندگى روزمره، تأثیر فراوانى از آن به جا مى ماند. این مسأله همچنین در افراد بى علاقه به كارهاى گروهى نیز تأثیر مثبت دارد و فرصت گوش دادن و متعاقب آن در آنها ایجاد انگیزه مى كند.

 

چه بسا بسیارى از ما به تجربه دریافته ایم كه با شنیدن موسیقى كه در گذشته برایمان خوشایند بوده، انجام برخى كارهاى سخت سهل و آسان شده و در برخى شرایط برایمان منجر به ایجاد تفكر مثبت شده است.

 

اگر موسیقى را به عنوان ابزار تقویت ذهن در نظر بگیرید، نوع موسیقى در تأثیرگذارى آن نقش داشته و بهتر آن است كه از موسیقى هاى بدون كلام و مورد علاقه افراد استفاده شود و در صورت استفاده از موزیكهاى با كلام، ترجیحاً از موسیقى آرام كه منجر به آشفتگى ذهن نشود باید استفاده كرد. مورد بعدى توازن منطقى میان كلام و موسیقى متن است و بهتر است كه صداى آهنگ ها بلندتر از جملات نباشد. به طورى كه شنیدن كلام و عبارت با سختى همراه نباشد و ترجیحاً از موزیكهایى كه افراد راحت تر با آن ارتباط برقرار مى كنند، استفاده شود.

 

طى سالهاى گذشته تنوع خاصى از موسیقى ریلكسیشن مطرح شده كه متعاقب آن این سؤال به وجود آمد كه آیا ساختن موزیكى با هدف آرامش روحى مفید بوده و یا حتى بدون آن نیز مى توان به آرامش رسید؟ براساس مطالعات روشن شد كه تمام روشها براى آرامش مفید واقع شده ولى این نوع خاص از موسیقى تأثیر بیشترى دربردارد. همچنین استفاده از موسیقى بر دانش آموزان مردودى یا آن دسته از دانش آموزانى كه در خطر عدم یادگیرى هستند، مثمرثمر واقع مى گردد. دانش آموزان تحت خطر گروهى هستند فاقد قدرت تخیل، عدم اعتمادبه نفس و نداشتن تفكرات و احساسات اجتماعى و خصوصى و عملكرد آنها پایین تر از استانداردهاى آموزشى است. بررسى بیشتر این گروه نشان مى دهد كه این گروه به یك گروه حمایتى با عملكردهاى اجتماعى و یا روشهاى یادگیرى متغایر با روشهاى تعلیمى، نیاز به ترغیب بیشترى دارند.

 

در مجموع كلیه افراد به دو گروه تقسیم مى شوند: گروه اول قادر به یادگیرى نبوده و گروه دوم علاقه اى به یادگیرى ندارند كه بیشتر افراد به گروه دوم تعلق دارند كه یكى از دلایل اصلى این امر نداشتن انگیزه و علاقه مندى از طرف مدارس است. به طور كلى این افراد دچار نوعى انزجار از طرف مدارس و روشهاى قدیمى آن هستند و سخت ترین بخش آموزشى ایجاد علاقه مندى و انگیزه در این گروه تحت خطر است.

 

بیشتر مردم در محیط خارج از آموزشگاهها، علاقه خاصى به شنیدن موسیقى داشته و از شنیدن و یا حتى نواختن آن لذت مى برند. درمانگران نیز براى كمك به افراد معلول از آن استفاده مى كنند. عضویت در گروه كر، اركستر و تیمهاى موسیقى به ایجاد ارتباط با افراد و كار گروهى كمك كرده و باعث بالا رفتن میزان كارایى افراد مى شود.

 

طى مطالعات مركز نروبیلولوژى دانشگاه كالیفرنیا، ۳۶ دانشجوى دانشگاه ده دقیقه به یكى از سه موسیقى انتخابى گوش نموده كه شامل موزیك ریلكسیشن، بدون كلام و یكى از قطعات موزارت بود و پس از پایان تحقیقات مشخص شد كه میزان نمرات ضریب هوشى بین موزیك ریلكسیشن و بدون كلام یكسان بوده ولى پس از شنیدن قطعه موزارت، نمرات ۸ الى ۹ برابر افزایش داشت.

 

پس از چندى محقق دیگرى به نام «كریستین لوتیر» بیان داشت كه نتیجه گیرى براساس موسیقى كاملاً غیرمنطقى و نادرست بوده و نبوغ امرى ذاتى و غیرقابل آموزش است. او توضیح داد كه این تحقیقات تنها حدس و گمان بوده و هیچ ثبات واقعى ندارد و براى اثبات آن نیاز به تحقیق و تفحص بیشترى داشت. ولى با وجود این مخالفان، بیشتر محققان اذهان داشته كه رابطه روشن و دقیقى بین موسیقى، تفكر و تعقل ناشى از آن و میزان ضریب هوشى وجود دارد.

 

اگرچه موسیقى ایجاد حافظه نمى كند ولى تأثیر فراوانى در بالا بردن آن دارد و مهمترین تأثیر آن، تأثیر مثبت و منفى آن بر مغز است كه نمى توان از آن چشم پوشى نمود. با گوش دادن به موسیقى حالات درونى افراد قابل تغییر بوده كه البته میزان تغییرپذیرى آن نسبت به شناخت و درك موسیقى افراد بستگى دارد. هرچه میزان شناخت موسیقى در افراد بالا بوده، میزان لذت تأثیرپذیرى ، تأثیرگذارى موسیقى نیز افزایش مى یابد.

 

با انجام تحقیقات بر روى اشخاصى كه دچار افسردگى بوده اند، روشن شد كه شنیدن موسیقى هاى خاص در بهبود افسردگى ها و ایجاد احساس خوشایندى، شادى، نشاط و روشنى مثمرثمر است.

 

متأسفانه در سالهاى اخیر نوع خاصى از موسیقى هاى سطحى و فاقد ارزشهاى هنرى تولید مى شود كه نه تنها تأثیر مثبت بر ذهن و روان نداشته بلكه تأثیرات منفى نیز دربردارد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 22:5  توسط حامد  |